محمد بن حسين البيهقي

397

تاريخ بيهقى ( فارسي )

فارغ‌دل مىرفت تا به پروان [ آمدند ] و از پروان برفتند و همچنين با شادى و نشاط مىآمدند تا منزل بلق . و هر روزى گروهى ديگر از مردم غزنين به خدمت استقبال مىرسيد ، چنان كه مظفّر رئيس غزنين نايب پدرش خواجه على به پروان پيش آمد با بسيار خوردنيهاى غريب و لطايف ، و ديگران دمادم وى تا اينجا [ كه ] رسيديم به بلق . و آن كسان كه رسيدند بر مقدار محل و مرتبه نواخت مىيافتند . و اللّه اعلم بالصّواب . ذكر القبض على الامير ابى يعقوب يوسف ابن ناصر الدّين ابى منصور سبكتكين العادل رحمة اللّه عليهم 1 و فروگرفتن اين امير بدين بلق بود . و اين حديث را قصّه و تفصيلى است ، ناچار ببايد نبشت تا كار را تمام بدانسته آيد . امير يوسف مردى بود سخت بىغائله 2 و دم هيچ فساد 3 و فتنه نگرفتى . و در روزگار برادرش سلطان محمود ، رحمة اللّه عليه ، خود به خدمت كردن روزى دو بار 4 چنان مشغول بود كه به هيچ كار نرسيدى . و در ميانه چون از خدمت فارغ شدى ، بلهو 5 و نشاط و شراب خويش مشغول بودى ؛ و در چنين احوال و جوانى و نيرو و نعمت و خواستهء بىرنج 6 پيداست كه چند تجربت او را حاصل شود . و چون امير محمود گذشته شد و پيلبان از سر پيل دور شد 7 ، امير محمّد بغزنين آمد و بر تخت ملك بنشست ، عمّش را امير يوسف سپاه‌سالارى داد و رفت آن كارها ، چنان كه رفت و بياورده‌ام پيش ازين . مدّت آن پادشاهى راست شدن 8 و سپاه‌سالارى كردن خود اندك مايه روزگار بوده است كه در آن مدّت وى را چند بيدارى تواند بود . و آنگاه چنان كارى برفت در نشاندن امير محمّد به قلعت كوهتيز به تكيناباد ، و هر چند بر هواى پادشاهى بزرگ 9 كردند و تقرّبى بزرگ داشتند 10 ، پادشاهان در وقت چنان تقربها فراستانند 11 و لكن بر چنان كس اعتماد نكنند ، كه در اخبار يعقوب ليث چنان خواندم كه وى قصد نشابور كرد تا محمّد بن طاهر 12 بن عبد اللّه بن طاهر امير خراسان را فروگيرد ؛ و اعيان روزگار دولت وى به يعقوب تقرّب كردند و قاصدان مسرع فرستادند با نامه‌ها كه : « زودتر ببايد شتافت كه ازين خداوند ما هيچ كار مىنيايد جز لهو ، تا ثغر 13 خراسان كه بزرگ ثغرى است بباد نشود . » سه تن از پيران كهن‌تر داناتر سوى يعقوب ننگريستند و به دو هيچ تقرّب نكردند و بر در سراى محمد طاهر